85. پایان
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 15:22
خب، از خداحافظی های طولانی بیزارم هرچند که چند روز قبل بسیار نوشتم، از کادوهایی که هفته پیش در آتش سوزاندم تا کمتر چشمم به عناصر یادآور گذشته بخورد تا قدردانی از دوستان دور و نزدیکی که همه این ماهها
83. تریبون شخصی
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:40
نیاز داشتم با کسی حرف بزنم، نه از روی تنهایی و نه برای دردودل، بلکه بخاطر آن حس به اشتراک گذاشتن راز یا حقیقتی شگفت انگیز که چشمان انسان را براق و کلمات را به صف میکند؛ مانند آن شب که سقوط هواپیمایی
84. یاد
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:40
از قطار پیاده شدم، مثل دفعات قبل هیچکس در این ایستگاه لعنتی در انتظارم نبود. داشتم در خیابانی که اسم آن را نمیدانستم، در محلهای که نام آن را میدانستم ولی فراموش کردهام، پرسه میزدم. نیمهی روز بود
یک سال بعد...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:40
یک سال گذشت؛ حال دل ما خوب نشد که هیچ، متهم هم شدیم و سلسله تقصیرات هم همه بر گردن ما افتاد...شاید هم واقعا مقصر من هستم، خودت قضاوت کن...خاطرم هست مدت ها پیش از آنکه هر اتفاقی افتاده باشد، شبی به مون
بالاخره
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:40
بعد شیش سال گوشی مادر مرده رو عوض کردم.تقریبا چیزی از حقوقم نموند دیگه. زیبا نیست؟
بزودی
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:40
کم کم دارم جمع و جور میکنم؛ بزودی اینجا رو تخته میکنم.قبیله وحشی بعد بیش از یک سال بالاخره تصمیم گیری کرد و رای خودشو صادر کرد: ایسو رو واسه همیشه دفنش میکنیم. شاید تو وب دیگه ای با اسم خودم بنویسم و آدرسش رو اینجا میزارم.فعلا خداحافظی نمیکنم ولی اما خب...
77. پاسپورت (1)
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
مدارک را تحویل داد، فرم ها را امضا کرد و انگشت نگاری هم انجام شد. کارمند دفتر زنی بود با حدود سنی سی سال و تنها کلمه ای که به ذهن ایسو میرسید تا او توصیف کند، واژه شسته رفته ی "خنگ" بود. نه اینکه در ع
78. اوردوز
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
در تاریکی خنک واپسین شب های تابستان، صدای قطار از اعماق دوردست سیاهی به مرموزترین حالت ممکن شنیده میشد. کنار نیمکت، حوضچه ای از استفراغ درست کرده بود و نور سیگار، زخم های روی مفاصل انگشتانش را نمایان میکرد. خیره شده بود به گندی که بالا آورده بود و بلند بلند میخندید؛کارل: ایسو؟ داداش ردیفی؟ چرا اینهم...
79. چرا
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
گفتم بیا تا دلم سر نرفته است، درآغوشش بگیر؛ خندید و رفت. گفتم بی تو بسیار میگِریم، سنگ روی سنگم بند نمیشود، و دریای دلم آبستن موج های بیقراریست؛ اصلا خودت بیا و ببین که چطور تمام وجودم ابری شده و خ
80. نبض
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
روی رگ های بریدهی دیروزم، نبض پاییز را حس میکنم. این باران هم دست از سر دل ما بر نمیدارد. سه روز است که چون کودکی لجوج خود را به در و دیوار و سقف خانه دلمان میساید. آخر سر امروز کار به دستم داد و خ
81. ساز
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
با صدای زنگ ساعت، چشم های نیمه باز و تاریکی ساعت شش صبح روز خود را شروع کرد. مسواک فلسفه درد و خون را در دهانش میجنبانید. کسی در خانه نبود. گرسنه و خواب آلود زیر بارانِ بیمحل، با کولهاش بیرون زد. م
دیالوگ ١
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
- میشه یبار دیگه ببینمت؟ برای آخرین بار، فقط واسه خداحافظی...- نه! ما دیگه حرفی با هم نداریم که بزنیم. دلیلی نداره که بخوام ببینمت. "چقدر احمق بودم! "#فلش_بک#التماس#تحقیر
82. تو
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
از تو با باد گفتمطوفان ها درگرفت از تو با خورشید گفتم شعله ها از سر گرفتوصف حالم در نبودتگفتمی با آسمانابر آمد، باد چون تاختسیلی از باران گرفتبر بیابان سر نهادماز غمت هر نیمه شبسرّ دل با سنگ گفتمسنگ هم آتش گرفت
بیمار بعدی لطفا!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
برادرا توجه داشته باشید، اگه تو دانشگاه یا محل کار و امثالهم آدم مطرحی هستید، هروقت دختری ابراز علاقه کرد بهتون و گفت دوسِت دارم، حتما ازش بپرسید "تا ساعت چند؟"بپرسید که انشاالله دچار سوءتفاهم نشید. پ.ن: این یکی هم به دامن طبیعت برگردوندم؛ بیمار بعدی لطفا!
کودکان مبتلا به سرطان
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
میدونین چقدر زشته از لفظ "کودکان سرطانی" استفاده میکنیم؟ بچه اینو بشنوه که میشنوه روحیهش نابود میشه. خداروشکر با همون شونزده مطلب، سایتم به صفحه دوم گوگل رسید این هفته. یه ایدهای به ذهنم رسید، اول گ
پرواز
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:22
سیم کشی بال تموم شد. اهرم های انتقال فرمان هم نصب کردم. اگه حسن رونق جدید چیز نکنه تو اقتصاد، با همین قیمت ها احتمالا انتقال تصویر و ریزه کاری ها رو هم تا چند ماه آینده اوکی میکنم و میریم واسه تست پرواز.
45. گذر
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
به کارزارِ زمستان، گذر کنم ز فراقت تا شکوفه کند گل، شود هنگام وصالت بخوان مرا به شبی، که تو ای پاکیزه گُهربه سمت تو شتابان، روانه شوم به سحر طلب کنم ز تو آن، شیرین طعمِ لبانتکنم جان و جهان را، همه یکباره فدایت دست بنه به دلم تا، که دوباره زخمه زنیکه چنگ دلم کوک است، به هر آهنگی که زنی
46. فقط رفت
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
- این چیزایی که بهم گفتی رو به مونی هم بگی بد نیست، خیلی بدردش میخوره.- من بگم؟- آره این سری دوتا بلیط بگیرم بریم... در آشپزخانه خودم را سرگرم کرده بودم، بچهها جملاتشان ته کشیده بود و سر در نمایشگر گ
47. سه سالگی
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
وقتی سه ساله بودم، فکر میکردم اگر شب ها با چراغ قوه روی ابرها نور بیندازیم، طوفان و رعد و برق روی میدهد. یقین داشتم که ستاره ها روی پشت بام روز را به استراحت میگذرانند و چقدر خودم را زمین زدم و گریه
48. درباره رِمی
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
وقتی چشم به دنیا باز کردم بالای سرم بود. ذوق زده و خوشحال مرا نوازش میکرد و اسمم را صدا میزد: رِمی... البته من هم مثل همه بچه گربه ها بعدا فهمیدم که این کلمه اسمم بوده. آنقدر مرا بوسید و نوازشم کرد و