روی رگ های بریدهی دیروزم، نبض پاییز را حس میکنم. این باران هم دست از سر دل ما بر نمیدارد. سه روز است که چون کودکی لجوج خود را به در و دیوار و سقف خانه دلمان میساید. آخر سر امروز کار به دستم داد و خود نیز باریدم. قلم از دستم افتاد و از میان خاطره نمناک آغوشش سُر خوردم و افتادم میان مهلکه بیداری و واقعیت جاری. دل با اندوهی کهنه و زنگ زده میگوید: "سال پیش، همین روزها بود. یادت هست؟" چهره میگردانم و پشت به آینه میگویم "یادم هست... "
چند قطره دیگر تلف میشود تا به خود بیایم؛ صورتم را پاک میکنم، ولی بیفایده است. بغض دلتنگی حالا سیل خروشانی شده و لبخند را از چهرهام میشوید و در آغوش خالیام میریزد.
ایستادهام مقابل این وزش خیس تنهایی، نبوغ بیکسی، تا شاید قطرهی نوری در دلم رسوب کند. کسی خبر ندارد از عمق ریشههای غمی که تمام جمجمهام را به سرطان کشیده و نگاهم را پوشانده است. قلم در آغوش انگشتانم نگران میرقصد تا صبح، زوزه میکشد تا درد، میخوابد تا مرگ...
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی