برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
بعد شیش سال گوشی مادر مرده رو عوض کردم.
تقریبا چیزی از حقوقم نموند دیگه. زیبا نیست؟
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
کم کم دارم جمع و جور میکنم؛ بزودی اینجا رو تخته میکنم.
قبیله وحشی بعد بیش از یک سال بالاخره تصمیم گیری کرد و رای خودشو صادر کرد: ایسو رو واسه همیشه دفنش میکنیم.
شاید تو وب دیگه ای با اسم خودم بنویسم و آدرسش رو اینجا میزارم.
فعلا خداحافظی نمیکنم ولی اما خب...
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
در تاریکی خنک واپسین شب های تابستان، صدای قطار از اعماق دوردست سیاهی به مرموزترین حالت ممکن شنیده میشد. کنار نیمکت، حوضچه ای از استفراغ درست کرده بود و نور سیگار، زخم های روی مفاصل انگشتانش را نمایان میکرد. خیره شده بود به گندی که بالا آورده بود و بلند بلند میخندید؛
کارل: ایسو؟ داداش ردیفی؟ چرا اینهمه آب بالا آوردی؟
علیرضا: این چرا انقدر آب خورده؟ کِی خورد اصن؟
ایسو: گفتی تو ماشین آب داری؟
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
- میشه یبار دیگه ببینمت؟ برای آخرین بار، فقط واسه خداحافظی...
- نه! ما دیگه حرفی با هم نداریم که بزنیم. دلیلی نداره که بخوام ببینمت.
"چقدر احمق بودم! "
#فلش_بک
#التماس
#تحقیر
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
از تو با باد گفتم
طوفان ها درگرفت
از تو با خورشید گفتم
شعله ها از سر گرفت
وصف حالم در نبودت
گفتمی با آسمان
ابر آمد، باد چون تاخت
سیلی از باران گرفت
بر بیابان سر نهادم
از غمت هر نیمه شب
سرّ دل با سنگ گفتم
سنگ هم آتش گرفت
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برادرا توجه داشته باشید، اگه تو دانشگاه یا محل کار و امثالهم آدم مطرحی هستید، هروقت دختری ابراز علاقه کرد بهتون و گفت دوسِت دارم، حتما ازش بپرسید "تا ساعت چند؟"
بپرسید که انشاالله دچار سوءتفاهم نشید.
پ.ن: این یکی هم به دامن طبیعت برگردوندم؛ بیمار بعدی لطفا!
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی