گفتم بیا تا دلم سر نرفته است، درآغوشش بگیر؛ خندید و رفت. گفتم بی تو بسیار میگِریم، سنگ روی سنگم بند نمیشود، و دریای دلم آبستن موج های بیقراریست؛ اصلا خودت بیا و ببین که چطور تمام وجودم ابری شده و خیابان شاهد است هر شب باریدنم را و اینکه چطور لابلای چراغ های پیاده رو با دست خالی بی تو تا نیمه شب خانه را نمییابم؛
گفتم این دامنه ها بی تو سبز نمیشود، ابر بالای کوه نمیبارد، خشک باد های پاییزی، جامه از تن خیابان دریدند و هر چه که بود و نبود، با خود بردند...
خندید و رفت.
گفتم آخر بی انصاف! هنوز نوک قله از برف نو سفید پوش نشده بود که زیر همه قول هایت زدی؛ مگر قرار نبود این کوه ها دستان تو را در دستانم به تماشا بنشینند؟ حالا چطور جوابشان را بدهم؟ ماهی، قلاب در دهانش پوسید، باد از نفس افتاد، درخت برهنه ماند و آخر نیامدی و آنقدر نیامدی که جاده تا همیشه شرمنده بماند، تا قطار بغض کند و ماه از شرم پنهان شود. لااقل بگو چرا؟
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی