با صدای زنگ ساعت، چشم های نیمه باز و تاریکی ساعت شش صبح روز خود را شروع کرد. مسواک فلسفه درد و خون را در دهانش میجنبانید. کسی در خانه نبود. گرسنه و خواب آلود زیر بارانِ بیمحل، با کولهاش بیرون زد. مقابل درب شرکت در گوشهای دور از باران پناه جست و تلفن را از جیبش بیرون آورد. به طرف قرارداد تلفن زد و شنید که امروز کار از دردسر باران تعطیل است. مسیرش را ادامه داد و روی جدول های کنار خیابان سر رفته از باران راهش را یافت. پاکتی سیگار خرید؛ در جیب گذاشت و خیس و گرسنه و خواب آلود به خانه برگشت. لباس های نمناکاش را از تن مجروح خود خارج کرد. مقابل باغچه زیر سقوط تودهی قطرات نشست. بدون موسیقی، بدون فکر، در بالاترین گامِ سکوت.
سیگاری روشن کرد و چشم دوخت به درخت. چند روزی هست كه خوابیده و تا سال بعد بیدار نمیشود. صبح بارانی تاریک، درختی در خواب؛ یادش هست هم آغوشی این صحنه را که چطور جنون عشق و کذب "دوستت دارم ها" را سر میکشید و با کولهای از اعتماد بیجا بسوی قطار میدوید.
ایلعازر از پشت پنجره چپ چپ نگاهاش میکرد. سیگارش زیر باران از نفس افتاد. دیگری را روشن کرد و ریههایش این تنهایی مضمن را تا انتها پیمودند و به فریاد آمدند. به سمت دستشویی دوید؛ تودهای از انزوای خود را بالا آورد. کمی که حالش جا آمد صورتش را شست و به جعبه غمناک اتاقاش بازگشت.
ساز خود را برداشت و زیر پنجره بی شوق نواختن نشست. دلش میخواست بیپرده و بیوقفه بنوازد، اما بلد نبود. ساز را نمیدانست. موسیقی را، مردم را، زندگی را بلد نبود. دروغ را بلد نبود. از فریب چشمها هیچ نمیدانست. خبر از عمق تاریک و ظالم انسانها نداشت. دو چشم داشت، خیس و خوابآلود. نگران و منتظر برای نوری که هرگز دمیده نخواهد شد. ساز را کنار گذاشت. گریان و گرسنه و سرمازده، پتویش را به سر کشید و مُرد، تا شاید ساعتی دیگر باز متولد شود...
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی