خرید بک لینک
وقتی سه ساله بودم، فکر میکردم اگر شب ها با چراغ قوه روی ابرها نور بیندازیم، طوفان و رعد و برق روی میدهد. یقین داشتم که ستاره ها روی پشت بام روز را به استراحت میگذرانند و چقدر خودم را زمین زدم و گریه کردم تا اجازه دهند به پشت بام بروم. آخرسر هم نگذاشتند و همان بهتر که نگذاشتند؛ کافی بود درب خرپشته را برایم باز کنند تا تیغ واقعیت رویای ستاره ها را پرپر کند. اما در عوض حالا مطمئنم جایی در گذشته هنوز هم ستاره ها روز را روی پشت بام خانه ها استراحت میکنند. هنوز هم ستوان یکم اشرفی فرمانده گروهان شصت و یکم در بیرجند بهترین افسر آموزش مرکز است و هر صبح شنیده میشود که بلند صدا میزند: عبدالله زاده...
خوب یادم هست وقتی دیوار باغ را تا انتها پیمودم و با بیابان روبرو شدم، فکر میکردم با چند قدم دیگر مرز کشور را پشت سر میگذارم ولی بعدها که به معلم جغرافیا و نقشهاش برخوردم، چقدر به خودم خندیدم. در تلویزیون دزدهای داستان فیلم، کاپشن چرم مشکی به تن داشتند، فردای آن شب دو مرد با سبیل و کاپشن چرم مشکی وارد بقالی شدند و جدا از اینکه وحشت زده از بقالی فرار کردم، هنوز در عجبم که چرا مردم آن دو را نگرفتند و خیلی هم برخوردشان عادی بود. راه آهن متروک را هم خاطرم هست. تا قبل از اینکه دو انتهای ریل را ببینم و بفهمم خبری از قطار نیست، چقدر هر روز گوش روی ریل گذاشتم تا شاید صدای نزدیک شدن قطار را بشنوم ولی فقط صدای تلق تولوق عبور خودرو ها از روی انتهای ریل بلااستفاده نصیبم شد. و چه شب های تابستانی که کلی سیم و باتری و خازن سرهم میکردم تا با بیگانگان آن سوی کهکشان ارتباط برقرار کنم، حاصلش هم شد خش خش و پارازیت روی رادیوهای اطراف و دست آخر بیگانگان پیام دادند که "اینجا تهران، صدای ما را از رادیو فرهنگ میشنوید". همان رادیویی که ده سال بعد هم دوباره صدایش روی تلفن های جنگی برجک، خواب و بیدار، نیمه شب ها شنیده میشد.
زمین گرم بود، هنوز هم هست. بر زمین گرمی زاده شدم که کوه یخ رویاهایم سال به سال آب شد و در زمین فرو رفت. ولی تپه های واقع بینی سر جایشان هستند و هیچ عوض نمیشوند. پس به یاد رویاهای بزرگ گذشته و راه حل های ساده کودکانه، بر این تپه ها واقعیتی بنا خواهم کرد هم ارتفاع آن کوه یخ که زمین نتواند آن را آب کند.

برچسب: نویسنده: محمد اسدی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 1:36

صفحه بندی