از قطار پیاده شدم، مثل دفعات قبل هیچکس در این ایستگاه لعنتی در انتظارم نبود. داشتم در خیابانی که اسم آن را نمیدانستم، در محلهای که نام آن را میدانستم ولی فراموش کردهام، پرسه میزدم. نیمهی روز بود و بنظر میآمد اواخر بهمن و شاید هم اسفندماه باشد. چند ابر کوچک و پراکنده به دنبال هم در دشت آبی آسمان میدویدند و سایههایشان نقشهایی بر در و دیوار شهر میانداخت. پیادهرو ها شلوغ بود؛ خیابان هم همینطور. لابلای جمعیت چشمم به نگاهش افتاد، از نگاهم گذر کرد؛ یکدیگر را دیدیم ولی به من خیره نشد، متوقف نشد، در آغوشم نگرفت. مرا نبوسید. هیچ روی نداد؛ لابد مرا به خاطر نمیآورد...
به دنبالش راه افتادم. تعقیبش کردم تا خانهاش که البته خاطرم بود و هنوز هم هست که کجاست. آخر میدانی، مدتها قبل از اولین سفرم، آنجا را در رویا دیده بودم. آن شب سرد، پیش از رفتنم این را برایش تعریف کردم ولی باور نکرد. شاید هم اصلا گوش نمیداد که بخواهد باور کند یا نه. شاید هم گوش میداد، باور هم کرده بود، ولی برایش اهمیتی نداشت. دلش را چنگ نمیزد.
به خانهاش وارد شد و من بیرون منتظر ماندم، درست مثل آن روز. گاه در پشت پنجره ظاهر میشد و تماشایش میکردم. حتی لحظهای به سمتم نگاه کرد؛ مکث کرد ولی مطمئنم مرا نشناخت. شاید لحظهای متعجب شده بود از مردی که بیرون ایستاده و به پنجره اتاقش خیره شده است.
ابرهای بیشتری آمدند و دست در دست هم داده و آسمان را پوشاندند تا زیر این چتر کبود دل خود را سبک کنند؛ شروع کردند به باریدن. من همچنان خیره به پنجره اتاقش ایستاده بودم. همچنان پشت پنجره ظاهر میشد و انگار داشت چیزی مینوشت. یک دفتر، قلم و دلی که نزدش جاگذاشته بودم در دست داشت. مینوشت، ولی نه برای من. مرا فراموش کرده بود؛ از پشت پنجره اتاقش مردد نگاهم میکرد اما نمیشناخت. شاید مرده بودم و از یاد برده بود...
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی