خب، از خداحافظی های طولانی بیزارم هرچند که چند روز قبل بسیار نوشتم، از کادوهایی که هفته پیش در آتش سوزاندم تا کمتر چشمم به عناصر یادآور گذشته بخورد تا قدردانی از دوستان دور و نزدیکی که همه این ماهها بیحوصلگی و کجاخلاقیهایم را به دوش کشیدند. ولی به مدد مشکلات فنی بلاگفا تمامش از بین رفت و حوصله بازنویسی مجدد هم در چنگ من نیست. به هرحال، همینجا و در این لحظه اینجانب، ایلعاذر ثانی، آن ایسوی رنجیده و پریشان خاطر را دفن میکنم و با این دار غمناک کبود وداع میکنم. لطفا زیر هیچ پستی نظر ارسال نکنید چون پنل این وب را دیگر چک نخواهم کرد. دوستانی که هنوز حوصله هم کلام شدن با این تلخ زبان را دارند به آدرس جدید که در پست ثابت درج کردهام رجوع بفرمایند.
راستی، قبل از رفتن، یادداشت قبلی و آخرین شعری که برایت سرودم را روی میز جا میگذارم :) ...
راندی و طفل دلم گم شده در کوچه ها
گم شدم و وای به حال همهی کوچه ها
چارهای بر سنگ دلت هیچ نتوان کردن
که همنشین اشکم و بارش فریادها
نازنینم به کجا جویمت آخر تو را؟
ای نفسم بند به سرسبزی آن چشم ها
باغ دلم سبز نمودی تو سپس سوزاندی
وای به من، وای به حال همه گل بوته ها
تیغ بر ریشه زدی بیخبر از خوشه ها
بندهی طوفان شدم و ملعبهی بادها
سالی بگذشت و حال دل خوب نشد
سوختم از یاد تو و این گذر سالها
...............................................................................................
یک سال گذشت؛ حال دل ما خوب نشد که هیچ، متهم هم شدیم و سلسله تقصیرات هم همه بر گردن ما افتاد...
شاید هم واقعا مقصر من هستم، خودت قضاوت کن...
خاطرم هست مدت ها پیش از آنکه هر اتفاقی افتاده باشد، شبی به مونی گفتم این حد صمیمیت و نزدیکی بین ما خوب نیست. برای هردوی ما نگران کننده است. اجازه خواستم تا کمی از هم فاصله بگیریم؛ عصبانی شد، غمگین شد، دلم تاب نیاورد و به حرفش ماندم...
خاطرم هست که وقتی عاشقش شدم و "نه" شنیدم، تصمیم گرفتم گور خود را از زندگی مونی گم کرده و با غم خود سازش کنم؛ نگذاشت بروم که هیچ، مرا به سوی خود خواند و باز اطاعت کردم...
خاطرم هست وقتی به کوی ایشان رسیدم، نمیدانستم هدف مونی از این دعوت چیست؛ درآغوشم گرفت و مرا بوسید. آری، مقصر من بودم که هوس های تو را محبت پنداشتم. مقصر من بودم که فکرم خراب نبود و به هزاربار "دوستت دارم" هایی که گفتی یکبار شک نکردم...
خاطرم هست روی من غیرت داشتی، حساس بودی، دختری اگر نگاهم میکرد تحمل نمیکردی. این باید برای خودت هم سوال باشد که من اگر ابزار هوس های تو یا صرفا دوست تو بودم پس چرا؟؟؟
خاطرم هست از درآغوش گرفتنم و بوسیدنم عذرخواهی کردی، مرا بلاتکلیف اعلام کردی ولی در دیدار دوم باز تکرار کردی و اینبار بوسه ای بر لبانم کاشتی...
پیش از تو سرگرم خود بودم و نمیدانستم رویا چیست. از تغییر دانشگاهت و آمدنت به تهران گفتی. گفتی بزودی میتوانیم باهم باشیم بدون دردسر؛ خاطرم هست که هزار امید در دلم کاشتی، هزار رویا برایم بافتی و لعنت به من که همه را باور کردم...
همه این ها را کنار بگذار؛ آخرین ضربه را خاطرت هست؟ بعد از دو فصل و اندی که هرچه خواستی از روح و دلم تراشیدی و بردی، گفتی فراموشم کن، برای بار صدم گفتم چشم! هرچند هر چه التماست کردم اجازه ندادی یکبار دیگر تو را ببینم و بعد ناپدید شوم...
اما ضربه آخرت این نبود، دو روز بعد را میگویم؛ باز برگشتی، گفتی دوستت دارم، گفتی تنها کسی هستم که به تو حس امنیت میدهم، گفتی مرا ببخش، میخواهم با تو باشم و از اینجا دیگر حرف حرف توست.
پناه بر خدا از حماقت من که باز باورت کردم و گفتم چشم.
باز صبح که شد فراموش کردی و ...
خاطرم هست تمام روزهایی که من گریستم را خندیدی، تمام شب هایی که دل گرفته و گریان بودی، غمخوار تو بودم اما تو یکبار هم از شکستن دل من دریغ نکردی...
هزاربار دلم را شکستی و هرچه خواستی با من کردی. دم نمیزدم که تو را از دست ندهم...
یک سال هم پس از رفتنت سکوت کردم چون دل نادانم هنوز امید داشت...
آه عزیز من...
آنچه تو با من کردی نه عشق بود و نه دوستی...
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی