امان از کلاس های پنجشنبه هشت صبح! چند دقیقه مانده به ساعت هفت صبح بدون قرص و اسلحه از خانه بیرون زدم. هوا نسبتا روشن شده بود. درست مثل آن روز که در گرگومیش صبح تابستانی از پاسگاه زدم بیرون. با اسلحه و همه قرص هایم. چند روز بیشتر نبود که دود سیگار در گلویم سُر خورده بود و یک نخ از آن زمینم میزد. دروغ چرا؟ دو نخ سیگار هم همراه قرص ها در جیبم بود. پای برجک با فندک نگهبان قبلی یکی را روشن کردم و از پله ها بالا رفتم. هوا خوب خنک بود و دلم نمیخواست جای دیگری باشم. سکوتِ سیال فضا، تمام چیزی بود که در آن لحظه مرا به خودم بازمیگرداند، مانند آینهای که در آن خودم را از پشت سر میدیدم. چون فندک نداشتم، دومی را با تهسیگار اول روشن کردم، سرگیجه گرفتم، خودم را لعنت کردم، نصفه نیمه نکشیده زیر پوتین خاموشش کردم و نشستم. وقتی کمی حالم جا آمد، دوباره بلند شدم و نگاهی به دو سر جاده انداختم، خبری نبود. به جیبم دست بردم و قرص ها را بیرون آوردم. تجویز روانپزشک روزی یک عدد بود، بعد از دو سه روز که نتیجه ای حاصل نشد، خودسر دوز آن را بالا برده بودم تا جاییکه دیشب یک ورق را بالا رفتم و بالاخره متوجه شدم که این قرص ها آرامبخش یا به عبارت بهتر همان چرت آور است. برگه کاغذی هم به انضمام قرص ها تحویلم داده بودند: "نامبرده به مدت یک ماه از حمل اسلحه و کلیه خدمات رزمی معاف میباشد…"
برگه را بایستی تحویل بخش اداری میدادم ولی ندادم چون میدانستم معافیت رزمی یعنی خداحافظی با اسلحه و برجک و پاسگاه و جمع صمیمی منطقه مهماتی و درعوض حبس شدن در محیط بسته و نفرت انگیز پادگان و دم خور شدن با مشتی چاپلوس و فرومایه. در این فکر بودم که چطور مشکل را حل کنم و کم کم به این سوال رسیدم که اصلا آیا واقعا مشکلی وجود دارد؟ اصلا اگر همه چیز را ندید بگیرم چه؟ آری مثل شیشه ای که همه مسائل را از خود عبور میدهد و با هیچکدام درگیر نمیشود.
قرص ها را به بیرون سیم خاردار پرت کردم، برگه معافیت را ریز ریز کرده و به باد دادم. حالا دیگر اثری از مشکل وجود نداشت. یعنی از بیرون نشانهای باقی نمانده بود و هرچه بود در درونم قرار داشت. پس تصمیم گرفتم چون شیشه باشم و حالم خوب باشد. سبک شدم و این را از درون حس میکردم. بعد از آن روز هم نه کسی فهمید و خودم هم بخاطر نداشتم که چرا با مرد درون آینه بد تا کرده بودم.
اما امروز بعد از چهار سال و یک فصل، بعد از گذشت پستی و بلندی هایی که برای ده سال زندگی هم زیادی زیاد بود، همان حس خوب را داشتم. پنجشنبه ای که پیش از طلوع میگوید امروز روز توست! آفتاب از بین ساختمان ها به زمین چنگ میزد، سرما را حس نمیکردم و عابرهای مچاله شده در یقه لباسهایشان هم برایم اهمیتی نداشتند؛ امروز روز من بود و مانند شیشه همه مشکلاتی که شاید اصلا وجود نداشتند را از خود عبور میدادم. دوباره تصمیم گرفته بودم که حالم خوب باشد و در مقابل حوادث با جمله عارفانهی "به درک" یا نسخه عامیانه آن، از خود دفاع کنم. به دانشگاه رسیدم و در کلاس نشستم. چراغ ها خاموش بود و دو نفر در تاریکی سر در گوشی های خود فرو برده و منتظر بودیم. چندی بعد جوانی خوش چهره و خوش لباس وارد کلاس شد، چراغ ها را روشن کرد و فهمیدم که استاد است. بعد از چند ترم سروکله زدن با بدترین اساتید، بالاخره این ترم گلچینی از بهترین ها را در نبرد انتخاب واحد از زیر دست و پا بیرون کشیدم. بعد از ده دقیقه از صحبت هایش، وحشتم از درس ترمودینامیک ریخت. در میانه کلاس، خاکستر از انگیزه هایی که دو سال پیش در بدو ورود به دانشگاه داشتم زدوده شد و دوباره شعله ور شدم. مثل روز اولِ ترم اول، بی قرص و اسلحه. باز مسیرم را پیدا کردم، با یک باک پر به جاده برگشتم و دوباره حرکت کردم.
برچسب:
نویسنده: محمد اسدی
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 1:36